بی حال

چیزای زیادی واسه گفتن دارم اما فعلاً نوشتنم نمیاد.این آخرین غزلیه که دیروز نوشتم . امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

فریبم داد یک لحظه شدم من مست از بویش

مرا دیوانه ام کرد و شدم بدجور جادویش

 

دلم همراه با دینم به یغما رفت در پاییز

خدا هم می شود کافر ببیند خال بازویش

 

هلال ماه هم حتی حسادت می کند حتماً

از آن روزی که ماه من نمایان کرده ابرویش

 

دلم بی طاقتی می کرد،گفتم حرف هایم را

جوابم را گرفتم من از آن چشمان اخمویش

 

دلیل رنگ ها گم شد جهان سمتِ سیاهی رفت

شبیه روزگارِ من که شد همرنگ گیسویش

 

کنارش زندگی کردن خدایا آرزویم بود

ولی امروز می چرخم شبیه باد در کویش

 

برای عاشقی عاصی که هفده ماه هی مرده

خداوندا تو لطفی کن پیامی آور از سویش


*امید کسرا* 

/ 2 نظر / 6 بازدید
عشق یکی خدام یکی

خیلی قشنگ بود لاییییییییییییییییییییییییییک از دو مصراع اولش خیلی خوشم اومد[تایید]

فاطمه

عاااااالی بود عالی من که به شخصه خیلی لذت بردم [دست][گل][گل]