دروغ

کلاس سوم  که بودم معلم مهربانی داشتیم که موتور قرمز رنگ کهنه ای داشت. از همان روزهای بچگی من از درس و مدرسه متنفر بود بودم .با اینکه همیشه جز نفرات برتر کلاس بودم ولی مدرسه شکنجه گاه من بود . سال سوم از رفتار خوب معلمم سوء استفاده می کردم ، هفته ای یک بار جلوی در کلاس منتظر می شدم  وقتی میرسید ادای آدمهای مریض را در میاوردم . معلم بیچاره ی دل نازک هم که میدید من حالم خوب نیست میگفت (( برو خونه)) بعد که بیشتر فکر میکرد میگفت ((نه وایسا خودم میرسونمت)).من سر مست میشدم از این پیروزی چون هم از مدرسه فرار کرده بودم و هم پیاده روی نکرده بودم برای برگشتن. 5-6 ماهی همیجور پشت سر هم دروغ میگفتم و معلم بیچاره هم باور میکرد . بعد از تعطیلات نوروز یک رو ز واقعاً مریض شدم. مثل همیشه خیالم راحت بود تا چند دقیقه ی دیگر به خانه بر می گردم و استراحت میکنم. معلم رسید و گفت  (( اگه حالت بده برو خونه)) . منتظر حرکت بعدش بودم. امروز روز ی بود که باید به خانه میبردم ولی برای اولین بار شکست خوردم. مسیر خانه با حالی که داشتم 100 برابر به نظر رسید نسیم ملایم بهاری به جای حس سر زندگی بیشتر آزار دهنده شده بود . هر طور بود با سرگیجه خودم را به خانه رساندم. حالم وحشتناک بود وبا طی کردن مسیر بدتر هم شده بود.

بعد از رسیدن واقعاً تصمیم گرفتم برای همیشه از دروغ گفتن دست بکشم. از فردای آن روز دروغ گفتن از زندگی من خارج شد .با اینکه گاهی اوقات از راست گفتن ضرر میکردم ولی خیالم راحت بود. وارد جهنم دانشگاه که شدم 18 ساله بودم و  2-3 سالی میشد که پشت سر هم به خاطر راست گفتن ضرر میکردم .دانشگاه فضای بزرگتری بود با ادم های مختلف پس به رفتار متفاوتی نیاز داشت. من مثل روزهای 9 سالگی در اکثر موارد رفتارم صادقانه بود روز به روز بین شغال ها بیشتر فرو میرفتم ولی رفتارم تغیریی نمیکرد.  بعد از یک سال و نیم به این نتیجه رسیدم که بین یک مشت شغال نباید صادق بود .باید چه می کردم از اصولم دست می کشیدم یا هر روز بیشتر ضرر میکردم؟ من راه سومی پیدا کردم به گرگ تبدیل شدم صادقانه نابود می کردم ، پیش از این که شغال ها فرصت کنند ضربه بزنند ضربه میزدم .دروغ نمیگفتم توی چشمشان نگاه میکردم لبخند میزدم و میگفتم چقدر آدم های مزخرفی هستند ، میخندیدم ضربه میزدم .

رفتارم نتیجه بخش بود خیلی زود شغال ها فهمیدند که نباید اطراف من باشند . جز چند نفر رفیق قدیمی و چندتایی که تازه  بودند و صمیمی همه پراکنده شدند. دنیا به کامم بود ولی امید نبودم به گرگ تبدیل شده بودم ؛ یاد گرفته بودم گوش به زنگ باشم یاد گرفته بودم با چشم باز بخوابم . رفتارم با خوب ها هم تغییر کرده بود. به هیچکس تا جایی که ممکن بود دروغ نگفتم ولی تا جایی که ممکن بود هم راست نگفتم . راست نگفتن تبدیل شد به سپر دفاعی در مقابل افرادی که دوست داشتم و تا حدودی دوستم داشتند . باید از همین امروز تغییر کنم  درمقابل خوب ها امید باشم و در مغابل شغال ها گرگ.  

/ 2 نظر / 9 بازدید
راحیل

وقتی به دنیا و ادمها بدبین باشی همه چیز سخت و دشوار به نظر میرسه ولی وقتی خوشبین باشی و حتی به ادمهای که میدونی شاید دارن بهت دروغ میگن و صادق نیستن با دید مثبت نگاه کنی زندگی خیلی اسون تر و ذهن خیلی کمتر درگیر میشه موفق باشی

M!NA

واقعا خیلی خوب و عالی بود با اینکه داستان زندگی خودت بود اما مثل داستان های کوتاه تاثیر گذار بود